تبلیغات
صبح سپید - داستان‌هایی از زندگی حضرت محمد (ص)

داستان‌هایی از زندگی حضرت محمد (ص)

نویسنده :صبح سپید
تاریخ:دوشنبه 29 خرداد 1391-02:22 ق.ظ

 
 
کتاب: داستان راستان

نویسنده: شهید مطهری

اواخر تابستان بود و گرما بیداد مى‏كرد.خشكسالى و گرانى اهل مدینه را به‏ ستوه آورده بود.فصل چیدن خرما بود.مردم تازه مى‏خواستند نفس راحتى بكشند كه رسول اكرم به موجب خبرهاى وحشتناكى-مشعر به اینكه مسلمین از جانب‏ شمال شرقى از طرف رومیها مورد تهدید هستند-فرمان بسیج عمومى داد.مردم از یك خشكسالى گذشته بودند و مى‏خواستند از میوه‏هاى تازه استفاده كنند.رها كردن میوه و سایه بعد از آن خشكسالى و در آن گرماى كشنده و راه دراز مدینه به‏ شام را پیش گرفتن كار آسانى نبود.زمینه براى كارشكنى منافقین كاملا فراهم شد. ولى نه آن گرما و نه آن خشكسالى و نه كارشكنیهاى منافقان،هیچ كدام نتوانست‏ مانع فراهم آمدن و حركت كردن یك سپاه سى هزار نفرى براى مقابله با حملهء احتمالى رومیان بشود. راه صحرا را پیش گرفتند و آفتاب بر سرشان آتش مى‏بارید.مركب و آذوقه به‏ حد كافى نبود.خطر كمبود آذوقه و وسیله و شدت گرما كمتر از خطر دشمن نبود. بعضى از سست ایمانان در بین راه پشیمان شدند.ناگهان مردى به نام كعب بن مالك‏ برگشت و راه مدینه را پیش گرفت.اصحاب به رسول خدا گفتند:«یا رسول اللََّه!كعب بن‏ مالك برگشت.»فرمود:«ولش كنید،اگر در او خیرى باشد خداوند به زودى او را به‏ شما برخواهد گرداند،و اگر نیست خداوند شما را از شر او آسوده كرده است.». طولى نكشید كه اصحاب گفتند:«یا رسول اللََّه!مرارة بن ربیع نیز برگشت.»رسول‏ اكرم فرمود:«ولش كنید،اگر در او خیرى باشد خداوند به زودى او را به شما برمى‏گرداند،و اگر نباشد خداوند شما را از شر او آسوده كرده است.». مدتى نگذشت كه باز اصحاب گفتند:«یا رسول اللََّه!هلال بن امیه هم برگشت.» رسول اكرم همان جمله را كه در مورد آن دو نفر گفته بود تكرار كرد. در این بین شتر ابوذر كه همراه قافله مى‏آمد از رفتن باز ماند.ابوذر هرچه‏ كوشش كرد كه خود را به قافله برساند میسر نشد.ناگهان اصحاب متوجه شدند كه‏ ابوذر هم عقب كشیده،گفتند:«یا رسول اللََّه!ابوذر هم برگشت.»باز هم رسول اكرم با خونسردى فرمود:«ولش كنید،اگر در او خیرى باشد خدا او را به شما ملحق‏ مى‏سازد،و اگر خیرى در او نیست خدا شما را از شر او آسوده كرده است.». ابوذر هرچه كوشش كرد و به شترش فشار آورد كه او را به قافله برساند،ممكن‏ نشد.از شتر پیاده شد و بارها را به دوش گرفت و پیاده به راه افتاد.آفتاب به شدت‏ بر سر ابوذر مى‏تابید.از تشنگى له له مى‏زد.خودش را از یاد برده بود و هدفى جز رسیدن به پیغمبر و ملحق شدن به یاران نمى‏شناخت.همان‏طور كه مى‏رفت،در گوشه‏اى از آسمان ابرى دید و چنین مى‏نمود كه در آن سمت بارانى آمده است.راه‏ خود را به آن طرف كج كرد.به سنگى برخورد كرد كه مقدار كمى آب باران در آنجا جمع شده بود.اندكى از آن چشید و از آشامیدن كامل آن صرف نظر كرد،زیرا به‏ خاطرش رسید بهتر است این آب را با خود ببرم و به پیغمبر برسانم،نكند آن‏ حضرت تشنه باشد و آبى نداشته باشد كه بیاشامد.آبها را در مشكى كه همراه داشت‏ ریخت و با سایر بارهایى كه داشت به دوش كشید.با جگرى سوزان پستیها و بلندیهاى زمین را زیر پا مى‏گذاشت،تا از دور چشمش به سیاهى سپاه مسلمین‏ افتاد؛قلبش از خوشحالى تپید و به سرعت خود افزود. از آن طرف نیز یكى از سپاهیان اسلام از دور چشمش به یك سیاهى افتاد كه به‏ سوى آنها پیش مى‏آمد. به رسول اكرم عرض كرد:«یا رسول اللََّه!مثل اینكه مردى از دور به طرف ما مى‏آید.». رسول اكرم:«چه خوب است ابوذر باشد.»
سیاهى نزدیكتر رسید،مردى فریاد كرد:«به خدا خودش است،ابوذر است.». رسول اكرم:«خداوند ابوذر را بیامرزد،تنها زیست مى‏كند،تنها مى‏میرد،تنها محشور مى‏شود.». رسول اكرم ابوذر را استقبال كرد،اثاث را از پشت او گرفت و به زمین گذاشت. ابوذر از خستگى و تشنگى بى‏حال به زمین افتاد. رسول اكرم:«آب حاضر كنید و به ابوذر بدهید كه خیلى تشنه است.». ابوذر:«آب همراه من هست.». -آب همراه داشتى و نیاشامیدى؟!. -آرى،پدر و مادرم به قربانت،به سنگى برخوردم دیدم آب سرد و گوارایى‏ است.اندكى چشیدم،با خود گفتم از آن نمى‏آشامم تا حبیبم رسول خدا از آن‏ بیاشامد.» (1)

(1) ابوذر غفارى‏،تألیف عبد الحمید جودة السحار،ترجمهء(با اضافات)على شریعتى

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo